ذبيح الله صفا
931
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
شعلهء برقست ز ابر نيلگون پيدا شده * چشمهء نورست كز تيهِ ضلال آمد پديد يا مگر مغرب نشيمنگاه عنقا شد كز او * پيش چشم ناظران ابروى زال آمد پديد چون خرد اين چند معنى كرد از من استماع * گفت واجب شد جوابت چون سؤال آمد پديد دوش خسرو حلقهيى در گوش گردون كرده است * زين فلك را اينهمه جاه و جلال آمد پديد شاه عادل شيخ ابو اسحاق كز القاب او * ملك و دين را حسن و دولت را جمال آمد پديد * * چون پريشان مىكند آن زلف عنبر بيز را * در جهان مىافگند آشوب رستاخيز را گر ز پيش چهرهء زيبا براندازد نقاب * ترسم آشوب رخش برهم زند تبريز را ور كند بازوى خود رنجه به خون چون منى * مىنهم گردن بطاعت زخم تيغ تيز را پيش از آن كز گريه جانم بر لب آيد كو بكن * گر دوايى مىكند ، اين اشك خونآميز را چون بدستم نيست از پيوند او سررشتهيى * مىكنم با زلف او پيوسته دستآويز را يك كرشمه گو بكن با جان مشتاقان خود * تا ببيند از دو چشم عاشقان خونريز را تا ببينى شور مدهوشان فروخوان اى جلال * در سماع عاشقان اين شعر شورانگيز را * * هر آن نفس كه نه با دوست مىزنى بادست * خنك دلى كه بديدار دوستان شادست مگر تو حور بهشتى بدين لطافت و حسن * كه اين جمال نه در حدّ آدمى زادست من آن نيم كه به سختى ز يار برگردم * كه ترك صحبت شيرين نه كار فرهادست كسى كه عيب هوايى كند كه نه در سَرِ ماست * مگر هواى كسى در سرش نيفتادست ز پند خلق زيادت همى شود سوزم * كه نزد آتش ما پند دوستان بادست تو سست عهدى آن يار بىوفا بنگر * كه جان ز ما ستد و دل به ديگرى دادست اگر تو تيغزنى جان خود سپر سازم * كه جور دوست چو بر دوستان رود دادست كسى كه دل به تو بست از جفاى دهر برست * كه هركه بندهء تست از دو عالم آزادست